خبر را در صفحه اصلی ببینید
خبر را چاپ کنید
۹۸/۰۴/۳۱ ۱۲:۵۹
شناسه خبر : 3847

شب آخر حاج احمد و حال و هوای غواصان لشکر

منصوره جاسبی: شب سرد بهمن ماهی و بچه های غواص که همه آماده عملیات بودند. انگار باید با هم وداع می کردند معلوم نبود از این بچه هایی که دل به اروند می سپارند کدامشان با او می ماند و کدام خداحافظی آخرش است.     حاج احمد(۱) هم لباس غواصی اش بر تن بود و […] ...

منصوره جاسبی: شب سرد بهمن ماهی و بچه های غواص که همه آماده عملیات بودند. انگار باید با هم وداع می کردند معلوم نبود از این بچه هایی که دل به اروند می سپارند کدامشان با او می ماند و کدام خداحافظی آخرش است.

 

 

حاج احمد(۱) هم لباس غواصی اش بر تن بود و هیچ فاصله ای میان او و بچه های گردانش نمی توانستی حس کنی. آنها دوره اش کرده بودند انگار نه به خود حاجی که به بچه ها هم الهام شده بود که این دیدار، دیدار آخرشان است و دقایقی بعد او خواهد رفت. حالا هر کدام کاری می کرد و از حاجی دل ربایی، یکی موهایش را شانه می زد، دیگری خاک لباسش را تکانی می داد و آن سوتر کسی را می دیدی که با نگاه به احمد بی اختیار اشک می ریزد. بچه های گردان معرکه ای به راه انداخته بودند و سر به سر همدیگر می گذاشتند و خنده بود که صدایش به آسمان بلند شده بود. یکی شان جلو آمد بوسه ای بر پیشانی احمد زد و گفت: حاجی دلت می خواهد امشب ترکش به کجای بدنت بخورد؟ بدون آنکه مکثی کند دستش را روی پیشانی اش گذاشت و گفت: «دوست دارم امشب یک قسمت از بدنم را در راه خدا بدهم. امام حسین(ع) در این راه سر داد، من هم دوست دارم یک قسمت از سرم باشد».